|
|
|
||||
|
لحظات شیرینی بود که پس از هر پست ولو یک پست بی سر و ته به سبک من انتظار خواندن کامنت پر از لطف دوستان.که این را مکمل نوشته هایم میدانستم و دلیل ماندنی بود و عجیب به این عادت کرده بودم تا جایی که اینجا را مجاز نمی دانستم و نمی دانم که واقعی واقعی است. دوستان اما هنوز لطف دارند من شرمنده ام از این بی رمقی. که ماندنم تکرار همین بینفسی بود و نا خوشایند.حرکتی باید رو به جلو نه در جا زدن،که در جا زدن آفت روح است و جسم ، و روح و جسمم اکنون خسته و فرسوده است.تجربه ای شیرین بود اینجا نوشتن و پیدا کردن دوستانی بی ریا و همدل.که اینجا محیط اختیار بود نه اجبار و هر کسی می آمد همدل بود و مختار. این نوشته پایانی است بر این تجربه تا بعدها پر بارتر و با تجربه تر این را تکرار کنم شاید دور شاید نزدیک.کودکی که ناتمام مانده بود تمام شد باید به دنبال جوانی بگردم که این را از دست ندهم و سپاسگزار همه دوستانی هستم که این وبلاگ را لینک کرده بودند و اگر کامنتی گذاشتم و دوستی رنجید صمیمانه عذر میخواهم. و البته :وداعی در کار نیست که این آغاز سلام است*.و ننوشتن در اینجا به معنی فراموش کردن دوستان و پایان دوستی ها نیست. پایان سخن تکه ای از شعر محمد کاظم کاظمی شاعر همزبان افغانی که بی ربط است مثل دیگر نوشته هایم اما در نامه ای از یکی از همکلاسی های دورم که سالها پیش عزم رفتن به خارج را داشت برایم به یادگار گذاشته بود و عجیب هم به دلم نشست : .... اگرچه مزرع ما دانههاي جو هم داشت *دیالوگی از فیلم کیمیا.
پ.ن۱:حاصل مشورت با حافظ این آمد: ....حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است کس ندانست که آخر به چه حالت برود حافظ از چشمه حکمت بکف آور جامی بو که از لوح دلت نقش جهالت برود
پ.ن۲:اینجا یادگار می ماند برای من ....
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:20 توسط رضا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سال اول دبیرستان بودم و شور و شر نوجوانی همراهم. طرفدار دو آتشه استقلال بودم،شنبه روزی بود و دیروزش مسابقه سرخابی برگزار شده بود.آنزمانها نه از پخش مستقیم خبری بود و نه شبکه سه وجود داشت گزارش زنده بازی را تکه تکه از برنامه ای رادیویی به اسم عصر جمعه با شما باید گوش میکردیم و به انتظار یکشنبه شب ها به گمانم باید می نشستیم تا بهرام شفیع بیاید و با ورزش و مردمش گوشه هایی از بازی را نشانمان دهد به گمانم جام باشگاههای تهران تنها مسابقات فوتبالی بود که در کشور برگزار میشد،با تیمهایی که الان دیگر نامی از آنها هم به گوشم نمی خورد مثل پورا،آرارات،کشاورز و....و صف طولانی خرید مجله دنیای ورزش. آن روز شادمان از برد تیم محبوبم به مدرسه رفته بودم و معلمی داشتیم سپید موی که تاریخ خوانده بود و تا معلم آمد و چندتا سوال پرسید و میخواست درس را شروع کند که من بی مقدمه پرسیدم آقا شما طرفدار کدام تیم هستید ؟همین جمله کافی بود تا آن معلم خونسرد بخروشد و فریاد بزند که :بچه! شاگرد دکتر علی شریعتی بیاید و آدم بپرستد؟ انگار آتشی بود که هر لحظه شعله ورتر میشد و میسوخت و می سوزاند چشم از من بر نمی داشت و بی وقفه میگفت .قرمز شده بودیم او از شدت عصبانیت من هم از شرمندگی.شده بودم عین شکاری که تسلیم شکارچی اش شده باشد و او هم که تسلیم را در چشمانم خوانده بود جولان میداد.آخرش هم کلاس را ترک کرد و آنروز بچه ها دل سیری از بازی در آوردند.و من هم در دفتر مدرسه تعهدی دادم که دیگر از این اشتباهات نکنم. تا مدتها خودخوری میکردم همه اش خودم را مقصر میدانستم. شده بودم سوژه خنده دیگران.عاملش را هم فوتبال میدانستم.این بود که دیگر نه دنیای ورزش میخریدم و نه پیگیر مسابقات فوتبال میشدم....حالا سالها از آن روز میگذرد به فوتبال تنها به عنوان سرگرمی نگاه میکنم بدون تعصب. بدون بهم ریختن اعصابم.دو سه روز پیش که روز آخر لیگ را در خانه تماشا میکردیم و استرس را در چشمان اهل خانه میدیم هزاران بار دعای خیر برای آن معلم کردم اگر چه آنروزها خیلی ناراحت بودم اما حالا میفهمم که او بهترین کار را کرد تعصب را در من کشت.حالا دیگر حتی اسم خیلی از بازیکن ها را هم نمیدانم. این خاطره را همین جوری گفتم.... پ ن۱:برخی خاطرات انگار در ذهن میمانند تا گذشت زمان را یادآوری کنند پ ن۲:میخواستم این نوشته را همان شب بازی فوتبال بگذارم اما :اصولا تو زندگیم خیلی وقتا نمیشه!
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:14 توسط رضا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دو درد را درمان نیست : پلیدی ذهن و فقدان شرافت ! پ.ن۱:نمی دانم این مطلب را کجا خونده بودم اما توی ذهنم حک شده. هر چه که هست میتونه حرف من باشه با یه نارفیق. پ.ن۲:انگار مرام و مردانگی افسانه ای بوده توی داستانهای قدیمی که حالا دیگر خواننده ای نداره. پ .ن۳:چقدرآدمای انگل صفت زیاد شده.
+
نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:33 توسط رضا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نسل پدران ما خاطرات تلخ و شیرین ولی شنیدنی زیادی در حافظه خود داشت از آن وقت ها که هنوز زندگی ماشینی در این گوشه ایرانی نیامده بود تا در کنار همه محاسنی که دارد بعضی معایبش هم چنبر بیاندازد بر رابطه هایی که دنبال بهانه ای برای گسست میگردند. هنوز حافظه من داستانهای زیادی از پدر و عمو و دایی و احیانا پیران دیگری به یاد دارد که چکیده همه آنها یکی است اما با روایتهای مختلف . چکیده همه آنها همدلی بود برای غلبه بر مشکلات ریز و درشتی که زندگی به آن سبک داشت.آن وقتها فرصتهای بیشتر بود برای گوش دادن به صحبت های آنها .هنوز لاریجانی بر مسند قدرت نیامده بود تا بعدها افزایش تعداد کانالهای تلویزیونی را در گرماگرم انتخابات ریاست جمهوری به رخمان بکشد گویی از جیب مبارکشان است و خبری هم از ماهواره و کامپیوتر و ...نبود.تازه داشتن ویدیو هم به معنی بردن بدکاره های غرب به خانه بود ۱و شدیدا قدغن.پس لاجرم باید به صحبت هایی پدر و دیگرانی گوش میدادیم که بعضی هایشان مشترک بود و تنها نقش گوینده در آن عوض میشد.اما غرض از این گفته : راه دوری نرویم همین عید نوروزی که چند روزی بیشتر از عمر آن نگذشته است فرصتی است برای دید و بازدیدهای گاه اجباری.این دید وبازدید ها به گونه ای برنامه ریزی میشود که تداخلی با مرد۲هزار چهره و یانگوم و جومونگ و هزاران چفت و بست دیگر نداشته باشد تازه در همین دید و بازدیدها از مدل ماشین و طراحی خانه و گرانی سوخت و تبعات آزاد سازی آن و آمدن خاتمی و رفتن موسوی برد کروبی و احمدی نژاد و هزاران چیز دیگر هم صحبت به میان می آید الا از همدلی. از آن چیزهایی که ذات انسان به آنها بیشتر نیاز دارد، مگر اینها دغدغه هر روز ما نبودند؟ دیگر چه لزومی داشت در این دید و باز دیدها تکرار شوند؟ همیشه از خودم می پرسیدم برای فرزندم آیا حرفی برای گفتن دارم؟از آنها که تا سالهای سال در ذهنش بماند و جایی از حافظه اش را اشغال کند؟اما حالا از خودم میپرسم اصلا آن زمان حوصله گوش کردن آیا دارد؟ روزگاری بود و می گفتم کاین زمین ، بی آسمان آیا چه خواهد بود؟ وین زمان ، در زیر این هفت آسمان پرسم که زمین و آسمان ، بی آرمان آیا چه خواهد بود محمد رضا شفیعی کدکنی ۱-روی یک دیوار نوشته ای بود با این مضمون:والدین گرامی داشتن ویدیو مثل بردن زنان بد کاره غربی است به خانه خود
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 23:48 توسط رضا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
۱- امسال را متفاوت تر از هر سال دیگرشروع کردم متفاوت از آن جهت که برای تک تک روزهای تعطیلش برنامه ای داشتم. یک جمع سه نفری کوچک در کنار سفره هفت سین که من باید نقش پدر را بازی که نه،باید پدر واقعی بودم دعای سال تحویل را میخواندم و لای قرآن را باز میکردم و عیدی میدادم سر سفره فال حافظ میگرفتم که همه این کارها را انجام دادم .یک ساعت بعد از سال تحویل هم در حال رفتن به وطنمان بودیم ریشه در خاک آنجا داریم و پا بند آنجاییم .
۲- گویی آفرینش تمام کم کاریش در فصل زمستان را میخواست در فصل بهار یک جا تلافی کندبیشتر تعطیلاتمان در باران گذشت و برنامه ریزی که کرده بودم همراه باران شسته شد. ۳- تنها قسمت برنامه ریزی شده وقتم را که توانستم انجام دهم کوهپیمایی ۵ ساعته ای بود که به همراه دو نفر از دوستان انجام دادیم. وقتی به آنجایی که قرار بود رسیدیم و دو همراهم با ولع به سیگارشان پک میزدند و خستگی در می کردند گویی تمام خستگی آنها به تن من میریخت. ۴- میگویند ماهی که در آب است معنی آب را نمی فهمد حالا حکایت من است نیمه دوم تعطیلات را سر کار بودم و در خانه تنها خانه ای که سوت و کور بود..... ۵- زیاده عرضی نیست خوش باشید.
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 22:17 توسط رضا
|
|
|||||
|
|||||